زیبایی وزشتی
روزي،زيبايي و زشتي بر كرانه دريابه هم رسيدند.هريك،ديگري را گفت:
"شنا مي كني؟"
پس هر دوجامه ازتن به در كردند وتن به آب زدند.
لختي بعد،«زشتي» از آب برون آمد،جامه ي« زيبايي» را در بر كرد و پي كار خويش رفت.
«زيبايي»نيز به ساحل بازگشت،جامگان خويش نيافت واز آنجا كه ازبرهنه بودن بس شرمگين بود، به ناچار جامه ي«زشتي»رابرتن كردوبه راه افتاد.
از آن روز تاكنون،مردان وزنان هرگاه به آن دو مي رسند،در تشخيص آنها از يكديگر خطا ميكنند؛هرچندهنوزهم هستندكساني كه چون به رخساره «زيبايي»چشم مي دوزند،باوجود جامه اش او را مي شناسند؛و آن گاه كه به چهره ي «زشتي»مي نگرند ،اورانيزبازمي شناسند وجامه اش آنان را به اشتباه نمي اندازند.
صاعقه
در يك روز طوفاني ،اسقف مسيحي در كليساي بزرگ خود نشسته بود . زني به كليسا آمد و در پيشگاه وي ايستاد و گفت:
«من مسيحي نيستم.آيا راهي براي رهايي از آتش دوزخ برايم وجود دارد؟»
اسقف لحظاتي اورانگريست و پاسخ داد:
« نه! جز آنان را كه به آب و روح تعميد داده شده اند ،رهايي نخواهد بود.»
همچنان كه اسقف سخن مي گفت ،برقي از ابرهاي آسمان ،بر كليساي بزرگ فرو جهيد،غرش رعدي مهيب برخاست و آتش همه جاي كليسا را فرا گرفت.
مردمان شهر به شتاب آمدند و توانستند زن را نجات دهند،اما اسقف طعمه ي آتش گرديد و سوخت.
+ نوشته شده توسط هشنگ-پشنگ در و ساعت
11:1 |